خیــــــــــــــــــلی نامردی!!
نمیخوام
بچه بد بد بد
1 سال بزرگ شدم
قهرمااااا باهام 1 کلمه هم حرف نزن
به نام آنکه وجودم ز وجودش به وجود آمده است |
|
|
دیروووووز تووولدم بودش...
خیــــــــــــــــــلی نامردی!! نمیخوام بچه بد بد بد 1 سال بزرگ شدم قهرمااااا باهام 1 کلمه هم حرف نزن نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۸:٢٥ ب.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . چی شده؟...تعجب نداره!...فکر میکنی چون شکستی دیگه حرف ندارم بزنم باهات؟...رفیق که شکسته و نشکسته نداره...من شکسته ات رو هم از ته دلم دوست دارم...هرچند دیگه نمیتونم باهات چایی بخورم ولی حرف که می تونم باهات بزنم...به نظر من خدا دوست رو ساخته واسه حرف زدنو درد دل کردن وگرنه واسه خوردن که دشمن هم هست...
چی شده؟...شما چرا تعجب کردین؟...فکر کردین نمیشه با فنجون خاطره داشت؟...شایدم فکر کردین تموم خاطره های دوستی با یه فنجون محدود میشه به خوردن چای و قهوه...شایدم فکر میکنین مهم اینه که قبل تو،کی دسته فنجونت رو گرفته تو دستش؟...نه،هیچ کدوم از اینا نیست...داستان من و فنجونم ساده تر از این حرفاست...ما دوتا دوست بودیم،دوست... فنجون شوما رو نمیدونم ولی فنجون من،وقتی بهش نگاه میکردی،بلافاصله یه کاریکاتور فوق العاده ازت میکشید و رو تنه ی سفید براقش تحویلت میداد،هرچی صورتتو جلوتر میبردی،دماغت گنده تر میشد و کاریکاتورت قشنگتر...فنجون شوما رو نمیدونم،ولی فنجون من،وقتی با پشت ناخنت یه ضربه ی ملایم بهش میزدی،یه صدای قشنگی از خودش درمی اورد که هوس می کردی حالا حالاها بشینی و هی بهش ضربه بزنی،فنجون شوما رو نمیدونم ولی... راستی چی شد حواسم پرت شد...منو ببخش،گاهی اطرافیان حواسمو پرت می کنن فنجونکم...داشتم میگفتم...یادته اولین باری که عینکم رو دیدی...همون روز روشن افتابی رو میگم...یادته گفتی مغروره این ادم،انگار نه انگار که یه فنجون سفید صدفی کنارش وایستاده...اصلا به ادم نگاه نمیکنه،همینجوری چشم دوخته به اون رو به رو انگار نه انگار که... یادته اول ها چقدر باهاش بد بودی؟...یادته همیشه زیر چشمی نگاهش میکردی تا اون نفهممه که حواست پیششه...چقدر اون روزها خوب بود...کاش همیشه همونطوری فکر میکردی...کاش هیچوقت نمیفهمیدی که عینک چه احساسی داره... ای بابا... بازم که متعجب شدید...فکر کردید که عینک احساس نداره...یا شایدم فکر کردین که احساس مخصوص ادمهاس که قشر مخشون خیلی چین داره...نه...احساسا ربطی به چین و پیچ خوردگی نداره،خیلی هم ساده و بی پیرایس...اصلا اونجایی که چین و تاب و پیچ و خم باشه،احساس نیست،بازیه،بازی...عینک من خیلی هم احساس داشت،می دونین کی فهمیدم؟...یه روز سرد زمستونی که تکیه داده بودم به یه سنگ گنده و چای داغ رو ریختم توی فنجون...می دونین چی شد...وقتی می خواستم،چای رو سر بکشم،آه فنجونم بلند شد و به ثانیه نکشید که دیدم رد آه بخار فنجونم،اشک عینک ساده رو دراورده...به ثانیه نکشید... از اون روز که فهمیدی عینک عاشقت شده،همه چیز خراب شد...ناراحت نشو ولی از وقتی فهمیدی عینک عاشقت شده،فکر کردی بهترین فنجون دنیایی...شروع کردی به فخر فروشی که لیاقت من خیلی بیشتر از این حرفاس،که چی هی بشینم هی این جا و بشم فنجون چای خوری،این همه فنجون که کلی از من بدترن و شدن فنجون قهوه خوری...هرچی بهت گفتم،از این فکرا بیا بیرون،اونهایی که قهوه میخورن،دلشون واسه هیچ فنجونی نمیتپه،اونا فقط به فکر قهوه و شکرن...بهت گفتم بمون اینجا...« بهت گفتم فاصله قلبی که می تپه و مغزی که بازی تپش رو واست درمیاره از ازل تا ابد »...ولی تو گوشت به این حرفا بدهکار نبود و ما رو ول کردی و رفتی...اولهاش چقدر خوشحال بودی...فکر می کردیاگه شدی فنجون قهوه خوری،دیگه بهترین فنجون دنیایی،فکر می کردی اونایی که قهوه میخورن،با قاشق چند تا ضربه می زنن لبه ات،دارن بهترین موسیقی دنیا رو کوک می کنن، فکر می کردی شدی فرشته فنجون ها و رو ابرها پرواز می کردی... بگذریم... من که ندیدم ولی شنیدم یکیشون،قهوه داغ رو که میریزه تو دلت،میذارتت کنار لیوان اب سرد و همون موقع،قامت صدفی تو ترک بر می داره و ...مهم نیس فنجونکم،ما شکسته ات رو هم از ته دل دوست داریم...رفیق که شکسته و نشکسته نداره... راستی یادم رفت بهت بگم...امروز رفتم سر وقت عینک...این روزا حواسم خیلی بهش هست،اخه از وقتی فهمیده تو شکستی حالش هیچ خوب نیست...دیگه تو نور افتاب برق نمیزنه... نمیدونم چرا پشت سر هم کدر میشه و هی باید پاکش کنی...داشتم میگفتم...رفتم سروقت عینک...توی جلدش بود...توی کمد...جلدش رو که باز کردم چند تا تیکه شکسته،افتاد کف دستم... نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۱٠:٥۸ ب.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . مقدمه نداریم...مشکلیه؟!!
1. شال و کلاه و پالتو..اماده شدم برم از عابر بانک پول بگیرم...رسیدم...واو نوبتم بعد 21 نفره!(اینجا دیگه خودپرداز دیگه ای نیست؟!!)..دارم میلرزمااا تو فکرم که از سرما،مامان رو بپیچونم بدو بدو برم خونه...پسره با تیشرت استین کوتاه اندامی اومده..داره میخنده...اون چیه دستش؟!...بسـ بســ بســــتنـــی!!!!!تو این هوا؟؟ یه نگاه به خودم انداختم و مات پسره شدماااا...اونم فکر کرده دارم...خدایا(استغفرالله!) به خودم و هوا شک کردم.. 2. بانک هم کلاه برداری میکنه؟!(چرا هرکی پولشو میگرفت..میشماردش؟؟!!) 3. وقتی میدونید یکی داره بهتون دروغ میگه چیکارش میکنید؟ 3. (یه جور دیگه بگم!) پیش اومده واستون که بدونید یکی بهتون درغ میگه اما بخاطر(نمیدونم چی!) به روش نیارید؟
4. تو رو خدا یکی بیاد به مامان و بابا یه چیزی بگه!!خسته شدم از بس بهم میگند بخور؛ببین قیافت چجوری شده!!(مگه چجوری شدم؟دختر به این خوشگلی..!) نمیـــ ـ ــخورم مگه زوره!!! 5. اگه یکی باشه که خیلی دوستش دارین و اونم دوستتون داشته باشه اما نه اونقدر زیاد..بعد یکی باشه که خـــ ـ ــیلی دوستتون داشته باشه و شما هم دوستش داشته باشین اما نه اونقدر زیاد...کدوم رو انتخاب میکردید؟!!!(خفتون میکنم اگه بیاین و شعار بدینااااا!فکرای بیخودی هم نکنین!) 5. من خودم نمیتونم از کسی که خیلی دوستش دارم دل بکنم!(من دقیقا خودم جز اون کسایی بودم که همیشه میگفتم بهترین انتخاب اونیه که خیلی دوستت داره اما الان که فکر میکنم حرفمن شعار بوده!) 6. اخه واقعا یعنی چی..هوا که خوبه..برف هم که نباریده..همه جا خشکه فقط هوا سرده..واقعا یعنی چی که بوت!(چکمه) بپوشی تا زانو؟؟؟؟؟!!!! 7. تو که حرفامو باور نمیکنی..مگه مریضی که میپرسی؟!!بدبین 8. واقعا خدا مقصره که الان اینجوری ایم؟ 9. اگه نمیتونی کسی رو فراموش کنی که دوستش داری..چرا ازش متنفر میشی؟!! 10. دکتر نمیاااااااااام ..تونستی ببرم 11. ازدواج سخت شده هااااا...اگه قرار باشه با کسی ازدواج کنید چقدر واستون مهمه که طرف مقابلتون ثروتمند باشه؟(خونه و ماشین و درامد و حقوق و کار و هرانچه دلتنگت خواهد..) 12. - نرو تو رو خدا..دلم برات تنگ میشه! - مگه میخوام برم بمیرم خودم خبر ندارم؟ 13. دلم خواب طولانی میخواد..اونقدر طولانی که همه فکر کنند مردم..! 14. به قول یه عزیزی..LIFE IS GOOD 15. ازت ممنونم..بخدا نمیدونستم که...بعد چند وقت اتفاقی دیروز اومدم وبت وقتی دیدم که اونقدر خبرنبودم واست مهم بوده که برام اپ کردی خیلی جا خوردم اصلا انتظارش رو نداشتم...ممنونم ممنونم خیلی خوشحالم کردی و امیدوارم که هنوز هم خیلی ها هستند که با وجود اینکه گاهی که بهشون فکر نمیکنم به یادم هستند و بخاطرم ناراحت میشند...(خزان آرزو ها(الهام!)) 17. دلم درست کردن ادم برفی زیر باریدن نم نم برف با تو میخواد 18. شب بخیر 16.یه جا خوندم:آهای حلزون،از کوهستان فوجی یاما بالا برو،اما آهسته... نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ٢:٠۸ ب.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به نام نامی الله...
سلام... یدفعه علارغم!(درسته؟!)میل باطنیم دلم هوای نوشتن کرد اونم اینجا که واسم سراسر خاطرست! یدفعه نمیدونم چی شد که دلم اصلا حاضر نبود اینجا میون اینهمه خاطره بمونه!!اینجا نبودن یه جور فرار بود.فرار از چیزهایی که روحمو و وجودمو ازار میداد اما در عین حال این ازارهای روحی بخشی از زندگیم بودند!فکر میکردم با اینجا نبودند اون قسمت از زندگی ازار دهنده رو میتونم از خودم جدا بکنم و بسپرمش به اشغال دونیه تاریخ خاطراتم!تا حدی هم موفق شدم.البته اینم گفته باشم که حقی ناحق نشه اینجا کلی خاطرات خوش و به یاد ماندنی هم دارم!!اونم با ادمهای خوب و دوست داشتنی اما خوب الان خیلی از اون ادم های خوب رو کنارم تو این وب ندارم!(شخص خاصی مد نظرم نیست!)...اهان اره یادم اومد مثل شیطونک و دخترک که نامزد هم بودند و نفهمیدم قصه عشقیشون به کجا رسید!یدفعه ای غیب شدند.. اما خوب الحمدالله خــــیلی بهتراشو الان کنارم دارم! من!دیگه خیلی عوض شدم...ارومم و روحم ازاده!گاهی غرق سکوت میشم و چشمامو میبندم به صدای فریاد سکوت لحظه هام گوش میدم با چشمای بسته لبخند میزنم و با چشمای بسته میرم به جایی که بهش تعلق دارم!(اسمون!جایی که هممون بهش تعلق داریم!!).چنان غرق اوج گیری روحم میشم که یادم میره که باید برگردم...(کاش میشد اونقدر فکر برگشت رو فراموش کنم که واقعا دیگه برنگردم!)اما خوب هرجای اسمون که باشم زمین زادگاه من است!(به به چه شاعرانه شد.)!! عجیبه اما قبلا دوست داشتم منتظر باشم..منتظرم باشند...همه جوره دوست داشتم باشم و حضور داشته باشم و همه چیز مال من باشه!اما الان "انتظار" تنها چیزیه که عذایم میده.دوست دارم اونقدر دور باشم و فاصله بگیرم که کسی اصلا منو به یادش نیاره...هیچی ام نمیخوام داشته باشم!(الا 1 چیز!که تمام زندگیمه!!) یاد گرفتم که داشته ها نگه داریشون سخته... هیچی واسم قشنگ تر از قدم زدن توی 1 پیاده رویی که هیچ کس توش نیست و از میون 1 گل ها گذشتن و همنفس شدن با بوی زمین زیر سایه اسمون نیستش!تک و تنها فقط من و دلم... وای که چه لحظتی داره عبور کردن از کنار چمن های بارون خورده و پا گذاشتن روی زمینی که نم بارون خورده!بارونی که با خودش بوی عطر پاکی اسمون رو واسه زمین رنگارنگ هدیه اورده...حتی نگاه فرشته ها رو از اسمون به زمین رو میشه حس کرد!!همیشه به فرشته ها حسودیم میشد که اسمون ابی مال اوناست اما الان فهمیدم که اونا دارن به ما حسادت میکنند که هم اسمون ابی مال ماست و هم زمین خاکی...فرشته ها فقط تو اسمونا و بالای ابرا پرواز میکنند اما فقط پرواز میکند چون این ما هستیم که خدا اسمون و زمین رو بخاطرمون افریده!لذتی که پرواز تو اسمونا و قدم زدن روی زمین خاکی و گلی واسه ما داره واسه هیچ فرشته ای نداره!منم از فرشته ها یاد گرفتم... یاد گرفتم پامو جایی نزارم که مال من نیست چون بجز خستگی راه رفتن توش چیز دیگه ای عایدم نمیشه جز عذاب و حسرت و ....(رد این نقطه ها رو بگیردید تا بی نهایت!). تو هیچ دلی پا نمیزارم...غرق هیچ نگاهی نمیشم...صوت هیچ صدایی رو تو گوشم راه نمیدم...گرمی دستی رو نمیخوام....تپش هیچ قلبی رو نمیخوام!(چون نگاه و گرمی و احساسی رو دارم که تماما جبران تمام نداشته هام و ارزشی فراتر از داشته هامه!)و الان فقط...دلمو میخوام...چون میدونم مال خودمه!!و این گرمی و احساس هم از دلمه و مال دلمه..! (نفس عمیق!)... "میخواستم فقط چند خط بنویسم اما نمیدونم چرا اینقدر طولانی شد!اما اشکال نداره بعد این همه مدت خوب حرفای دلم زباد بود.حق بدید به دلم...اصلا نمیدونم چرا اینا رو اینجا نوشتم و نمیدونم چرا نوشتمشون..شاید زدم پاک بشه شاید گذاشتمش...!" تابستون امسال تا الان واسم پر بود از چیزهایی که ساختنم!ساخته شدم از عقل و احساس و عشق و منطق و تمام چیزهایی که یک انسان برای انسانیت و رسیدن به موجودیتش بهش نیازمنده!!امسال زمستونم با تمام سردیش واسم گرمه!عاااشق سرمای زمستونم!حرارتی که برای سوز زمستون داره گرمای تابستون واسم نداره... خدایا میدونم خیلی بد بودم..میدونم خیلی اشتباه رفتم..میدونم میدونم میدونم...شرمندم!اما خدایا چیزهایی که خودت تو این مدت بهم دادی رو ازم نگیر...میخوام تا زندم حفظشون کنم...با داشتنشون حس تکامل و خوش خردی بهم دست میده... *نگران نباش من انقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال ارزوهایم را اشفته نمیکند.حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه نداشتن ها.نخواستنها و نیامدن هاست یاد گرفتم که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند یاد گرفته ام که بشنوم تا فردا...!و به روی خود نیاورم که فرداها هیچوقت نمیایند!! اینم 741 کلمه واسه .. نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۱:٥٥ ب.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٧:۳٧ ب.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . این هم از یک عمر مستی کردنم،سالها شبنم پرستی کردنم، ای دلم زهر جدایی را بخور، چوب عمری با وفایی را بخور، ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت،خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت، من که گفتم این بهار افسردنیست، من که گفتم این پرستو رفتنیست،
اینقدر بیمعرفتی و نامردی دیدم که واسه توصیفش دنیای خودمو و این نتو رو خیلی کوچیک واسه گفتنش میدونم.... حلالم کنید.... حق نگهدارتون....یا علی
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٧:۳٤ ب.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به نام خود خدا که جز اون خدایی نیست
سلام... خوبین؟.....میدونم تاخیرم زیاد شده و با یه ببخشید و بهانه های الکی بخشیدنی نیس اما خوب ....!!
بیمعرفتم...دارم بیمعرفتی میکنم...هم تو نت و هم توی همین دنیای کناریم...بیمعرفتی در حق خودم که داره بیداد میکنه..اما جدی خودمون خودمونو گرفتار میکنیم.... همین الان بعد حدودا ١ سال رفتم دوستمو توی کتابخونه ببینم...با دوستاش وایستاده بود...یکم دیر کردم...رفتم و اون دوستسپی که ٣ سال راهنماییم رو باهاش بودم ندیدم...کمتر از ١٠ دقیقه پیشش بودم...دلمو شکست..شدید هم شکست... مث خیلی های دیگه...!! در مورد پسرا هم یه چیزی بگم...البته ناراحت نشیدا..منظورم به کس خاصی تو نت نیست اما واقعا به هیچی از کاراشون فک نمیکنن...فقط دم و از عاشقی میزنن و عاشقی بلد نیستن...اره ما دخترا هم الان همیطوری شدیم.... دل میشکنیم و ساده میگذریم...فقط دنبال وقت گذروندنیم......!!
بیخی...عاشق نشدمااااا...چیزایی که به چشم خودم دیدم رو به قلم دلم نوشتم... اصلا بیخی... راستی فهیمه تا وقتی من هستم اونم هست....جدی من بیوفا شدم...ولی شما یادم کنید بهم امیدواری بدید... واسم دعا کنید...کنکور رو بگذرونم برنامه ها دارم واسه خودم... ووووووووووووووووووووووووای عیدتون مبارک...یادم نبود از بس حرف زدم... ملودی جوووووووووونم بخدا وبت باز نمیشه دوس دارم بیام اپتو بخونم.... خوب من برم...همه به خودشون و بقیه سلام برسونید..... خدا جوووووووووونم قربون مرامت خیلی دوستت دارم نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٦:۱٦ ب.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . سلام
یه کلمه بگم متاسفم خداحافظ *فهیمه* حلالم کنید نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ توسط زهرا | نظرات [ ] . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . |
About Weblog
سلام به همه دوستای خوبم که میان و به وب من و دوستم سر میزنن!
من یعنی زهرا و دوست گلم فهیمه هر دو رشته تجربی میخونیم و امسال پیش دانشگاهی هستیم!!! بله امسال قرار کنکور بدیم!اره وای وای
اوایل با هیچ هدفی این وب رو زدیم اما الان حدودا با هدف این داریم این وب رو پیش میبریم که بیشتر دوست پیدا کنیم و بیشتر شما رو بشناسیم و بخاطر همین اسم وبمون رو دوستی ادما گذاشتیم!
از دوستی خودم با فهیمه بگم که خیلی همدیگرو دوست داریم و خیلی هم باهم دعوامون و بحثمون میشه اما هرگز از هم جدا نمیشیم حتی اگه بزرگترین مشکلها رو داشته باشیم!
امیدواریم که بتونیم ما دوتا دوستای خوبی برای شما باشیم در همه شرایط توی ناراحتیهاتون و توی خوشحالیهاتون!مرسی که به ما سر میزنید
همتونو دوست داریم!
یا حق و التماس دعا
پروفایل مدیر وبلاگ Menu صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ Recent Posts بد باهات قهرم... شکستت رو هم دوست دارم رفیق من ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ۱۳٩٠/۱٠/٧ خصوصی پست اخر میدوووووونم دارم بیمعرفتی میکنم اما000 ۱۳۸٩/۱٢/٧ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ ۱۳۸٩/۱٠/٢ Archive اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ آذر ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اردیبهشت ۸٩ فروردین ۸٩ اسفند ۸۸ Author زهرا Links ترنم شاهد یاسمین! دخترک...! (iman 5050) ضدحال(ارزو) فافا و پیشی Devil KhoOB همسان(علی) زمستان!(رعنا) چرندوپرند(محمد) خود نویس(30نا) نسل ما(حدیث) آریا مهر!(شاپری) زیر چتر ماه(رها) زیست شناسی الهه شب!(نادیا) عاشقانه ها(ارمیتا) محمد اقا (عشقم) رویای بارانی(میثم) اسمان کویر(نفس) خزان ارزوها(الهام) سرونازشیراز(احمد) به یاد شادروان ترانه! I LOVE YOU!(علی) همدم تنهایی(اصغر) شب تنهایی(پریسا) عشق عاشقانه(علی) شاهین و فنج کوچولو در امتداد شب!(بیرنگ) قندون خندون(ملودی) منم تنهای تنها(هومن) پسر گناهکار...!(علی) پرواز خورشید..!(سارا) خط خطی ها(مهتاب) هوای دلتنگی!(منصور) چهلمین غروب پاییزی! تمام زندگی من(علیرضا) مدادهای ابی من(شهلا) !عاشق ترین ادم!(عسل) استادمحمدحسین شهریار تنهاترین عاشق دلشکسته! دست نوشته های باراني من عشق بین المللی(امیر متین) حدیث جووون و فرنوووش جون ماجراهای من و رایانه(پریسا) هر چی بخوای(داداش مجتبی) کاغذها و دل نوشته ها(شهلا) جریان دردستان من است(فرناز) شعرجک و اس ام اس سرکاری! طرفداران اشکان خطیبی(شکیلا) سیصدوسیزدهمین شبگرد(فرهاد) از شیر مرغ تا جون آدمی!(حسن) بچه های جنوب امام حسن!(مجید) پشت دریاهاشهریست(بانیان ومینا) بنویسیم عشق بخوانیم مزخرف(مغرور) به نام معشوقه تمام عاشق ها(صادق) تمام نا تمام من با تو تمام میشود(بهار) هوا بس نا جوانمردانه سرد است(محمد جواد) قالب پرشين بلاگ ![]()
|